19
جمعه دوم تیر ۱۳۹۶ ♥ 10:37
بعدازمدت هادارم دوباره مینویسم
یکم حال خوشی نداشتم از نظر روحی
خب دوستم که خواهر امیر
گفت که چیشد
اون روز ک همه چیوبرادرم فهمید گوشی روگرفت
دلتنگیام گریه هام شروع شد دوباره شباگریه میکردم دیگه اخرش به هق هق می افتادم
گذشت رفتم مدرسه به امیداین که باامیرحداقل بعدازمدرسه حرف بزنم
قرارمون شده بود روزای یک شنبه وسه شنبه لحظه شماری میکردم واس اون لحظه ها که صداشوبشنوم واسه حداقل نیم ساعت تااتوبوس بیاد وبرم خونه
امااون لحظه هاشیرین ترین لحظه های زندگیم بود ک باهاش حرف میزدم اونم خوشحال بود
یه روز گفت زهرایه خبرخوش دارم برات
گفتم:جانم بگووو
گفت:زهراعزیزم تونستم توسه ماه یه مغازه بگیرم نمیدونیدبچه هاچقدرخوشحااااال شدم خیلییی
گذشت مهر
گذشت آبان
همچنان روزای یک شنبه وسه شنبه قراردیدارمون بود تلفنی
اما.......
رسید به اذرماه
هفته اول حرف زدیم
هفته دوم چون کلاس میرفتم چهارشنبه هامصحبت کردیم
گفتش زهرامیخام چندروزی برم مسافرت نگرانم نشیاااا
اینووقتی گفت دلم گرفت بغضم گرفت فک کنم فهمید
گفت مرگ امیرغصه نخوریاا میایم
منم گفتم زودمیای دلم تنگ میشه
ادامه دارد....
خانومش و ابجیش •
برچسب:
نویسنده: پارسا رستمیان