38
سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۶ ♥ 9:19
دیروز عصرساعت6 خورده ای رفتم پیش ابجی زهرا(دوستم)گفتم شایدامیرم جواب بده پیام میدیم
رفتم خونشون تازهرااماده بشه بیادپایین
نشستیم پارک یکم ازدانشگاه وایناحرف زدیم ابجی زهرا پیام دادبه امیر سریع جواب داد
پیام امیرم:سلام خوبی ؟چخبرا؟عشقم کجاس چیکارمیکنه دلم براش تنگ شده شدید
جواب دادم:سلام امیر خوبی کجای اخه نمیگی من دق میکنم دلم برات تنگ شده
تاایکنه نوشت :دوستم امیرحسین جواب میده به جای من من بیمارستانم
شااااااااااااااااخ دراوردم به خودم گفتم امیرم بیمارستان چیکامیکنه
گفتم:اقای محترم امیر بیمارستان چیکارمیکنه چیشده؟
گفت:تصادف کرده
یخ کررررررررررررردم
گفتم حالشش چططوره ؟ دوستش گفت:درد دارم فقط گفتم:بمیرم الهیییییی
گفتم :میخام باهاش حرف بزنم زنگ زدم اماپسره(دوست امیر)قطع کرد پیام داد مامان باباش اومدن پیشش من رفتم پایین خودم تماس میگیرم
تودلم گفتم اه عجب شانسی میخاستم باامیرم حرف بزنم نشد
دودیقه بعدزنگ زد پسره:وقتی مطمن شدم ک فقط پاش چیزی شده ویکم کمرش دلم سوخت پشت تلفن صدام میلرزید
به پسره گفتم:تروخدامواظبش باشید مزطمن باشم مواظب هستید دیگ؟
گفت پسره:بله مطنم باشید حواسم بهش هست
اینم ازامیر من ک تصااادفم کرده وازدیروز حال خوشی ندارم
دوست دارم امیرمم


انشالله خوب بشی کاشکی خودم کنارت بود عزیز دلم
بهشم گفتم که کنکورجواباا اومده برگشته میگه :سمنان قبول میشی
خانومش و ابجیش •
برچسب:
نویسنده: پارسا رستمیان