21
دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۶ ♥ 12:1
خوبید؟
بلخره دلتنگیام تموم شد عزیزدلم اومد کسی که چندماه منتظرش بودم اومد 3تیرصبح رفتن به مدرسه وقتی رسیدم نفس نفس میزدم
ازطرفی رفیق ابجی زهرا زنگ زد به گوشیه دوستم اول بادوستم حرف زد بعدقراربودجفتشون بهم بگن که امیرمن دیشب زنگ زده با ابجی حرف زده
همین که شنیدم که امیراومده یادخواب ها افتادم ک دوباریعنی دوشب خواب میدیدم یکی بهم میگه
درکل داداش رضاوابجی زهرابهم گفتن
حالم وصف کردنی نبودش اصلاااا
گفتم:امیر امیرمن اومده
دستام یخ کرده بود رنگم پریده بود بعدش که ابجی وداداش اروم کردن قطع کردن تلفن همین که قطع کردن امیرپیام داد
عزیزم ازدیشب نگونخوابیده بود میخاست بامن حرف بزنه
پیام داد:ابجی زهرااومد پیشته
ابجی زهراگفت:اره پیشمه
زنگ زد.............
قلبم داشت میومد بیرون ازدهنم
گفتش زهرااینجاس گوشی
وای خداااااا زبونم بنداومده بود گفتم :الوسلام
امیرگفت:سلام عشقم سلام نفسم سلام زندگیم
وای گریم گرفت چون داشت گریه میکرد
خداااااااااااااااااااااایاااااااااااااااااااااا.........
ادامه دارد....
خانومش و ابجیش •
برچسب:
نویسنده: پارسا رستمیان