19
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 1:24
19 جمعه دوم تیر ۱۳۹۶ ♥ 10:37 خب یه سلام گرم بکنم بابچه های عزیز بعدازمدت هادارم دوباره مینویسم یکم حال خوشی نداشتم از نظر روحی خب دوستم که خواهر امیرگفت که چیشد اون روز ک همه چیوبرادرم فهمید گوشی روگرفت دلتنگیام گریه هام شروع شد دوباره شباگریه میکردم دیگه اخرش به هق هق می افتادم گذشت رفتم مدرسه به ا
20
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 1:24
20 جمعه دوم تیر ۱۳۹۶ ♥ 12:9 به کی بگه دلم برات تنگ شده به کی بگم دارم ازدوریت میمیرم اخه میمرم میفهمییی داغونم داغووون بیا بیادلم برات تنگ شده مینویسم الان گریه میکنم بغض داره خفم میکنه امیییییییییییییییییررررررررررر خانومش و ابجیش •
21
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 1:24
21 دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۶ ♥ 12:1 سلام خوبید؟ بلخره دلتنگیام تموم شد عزیزدلم اومد کسی که چندماه منتظرش بودم اومد 3تیرصبح رفتن به مدرسه وقتی رسیدم نفس نفس میزدم ازطرفی رفیق ابجی زهرا زنگ زد به گوشیه دوستم اول بادوستم حرف زد بعدقراربودجفتشون بهم بگن که امیرمن دیشب زنگ زده با ابجی حرف زده همین که شنیدم ک
22.
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 1:24
22. پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۶ ♥ 22:42 سلام خوبین؟ ابجیشم.... ماه رمضون بود از صب یه شماره ناشناس دوبار باهام تماس گرفته بود شب خودم زنگ زدم به اون شماره تا متوجه بشم کیه وقتی گوشی رو جواب داد صدای یه پسر جون تو گوشی پیچید صدایی که بغض داشت نشناختم پرسیدم شما گفت :ابجی امیرم.... هنگ کردم کل بدنم یخ